پرواز ممنوع

آخرین چاره برای من سفر است. همین که سفر کنم از هر فکر و خیالی در امانم.

اینجا حوادث ناخوشایند و آزاردهنده ای رخ داده است، برای همین زمان به کندی می گذرد و ساعات به درازا می کشد. پس چرا تسلیم افکار بد و پندارهای منفی شوم، و با آنها مبارزه کنم؟ وقتی اینجا زندگی از رنگ و بو افتاده و آسمان هم شکوهش را از دست داده است. بهترین چاره سفر است.

نخستین انگیزه ام این است، جایی دور بروم، و ناشناس بمانم. اما می دانم به محض اینکه با کسی آشنا شوم و به او بگویم کیستم و از کجا آمده ام، همه چیز به من برمی گردد. و مجبورم به او بگویم: “می روم در شهر دوری بزنم و فورا برمی گردم”. و آنوقت برنگردم.  بروم رو به روی دریا بایستم و چشمانم را ببندم و نفسی عمیق بکشم. آنوقت ناراحت باشم چرا چنین خلق و خویی دارم. اگر کمی واقعی تر و نرمال تر رفتار کنم حتما مرا بیشتر دوست دارند. اگر از خیال دور شوم و آسان و سبک پرواز نکنم… اگر واقعا خواستار سعادت و خوشبختی باشم راهی نمی ماند، مگر بازگشت به سیر طبیعی زندگی.

آنوقت فریاد می زنم: من خوشبخت می شوم

این از امید فراتر است.

و وقتی خوشبختی سراغم بیاید کسی جایی به من می گوید: عشقِ من.

Posted in Uncategorized | 2 Comments

وقتي براي آخرين بار همديگر و در آغوش مي گيريم
آخرين بار که نه…
راستش رو که بخواهي ما هر دو سه ماه يکبار همديگر و مي بينيم، اما هر ماه براي من يک عمر مي گذره، پس من يک عمره ديگه نيستم، به خاطره همينه که مي گم آخرين بار
وقتي براي آخرين بار اون گونه هاي هاي نرمت رو مي بوسم
يک تيکه از قلبم کنده مي شه
مي دونم اون لحظه بايد از تماس لب هام با گونه هاي تو انرژي مثبت بگيرم،آره … ، همون لحظه که بايد نگاهت کنم و به تو لبخند بزنم، و احساس کنم چقدر خوشبختم
اما وقتي به اون یک عمر فکر مي کنم، بعد از تو، بدونِ تو
يک تيکه از قلبم جمع مي شه تو گلوم و من رو خفه مي کنه
و
من ناراحت مي شم
نه به خاطر اينکه آخرين باره
نه
آخه من به تو قول دادم که آخرين بار گريه نکنم
وقتي که از هم دور مي شيم، از دور فقط دستهات رو مي بينم که پشت سر هم تکون مي دي انگار که داري اشاره مي کني يادت رفته چيزي به من بگي
اما داري خداحافظي مي کني
و من گریه می کنم
و وقتی گریه می کنم
ناراحت تر مي شم
مثل اين مي مونه که خودم براي خودم خيلي مهمترم تا تو برای من، و اطرافیان من رو تسکین می دن
و من آروم نمی شم تا یک عمر بعد که دوباره تو رو می بینم
برای آخرین بار

Posted in Uncategorized | 4 Comments

و این دنیای من است

دنیای من چون خیابان خلوتی ست که هرجای آن بایستی ابرها را می بینی، جایی که کسی تو را نمی بیند. و خوبی اش این است که تصویر هرچیزی را که بخواهی روی آن ابرها تصور می کنی و آنها برایت شکل طبیعی آن شی را می گیرند،

و من تو را تصور می کنم. با همان لبخند، از کجا معلوم؟ شاید اکنون بار دیگر، آن لبخند از میان سکوتت بیرون بزند و قلب من را نورانی کند.

Posted in Uncategorized | 8 Comments

یا تو یا پاریس

آن دو وارد سالن می شوند، زن کلاهش را از سر برمی دارد و با عجله در طول راهرو به راه می افتد. کلاه از دستش به گوشه ای می افتد. مرد دنبال او می رود و پشت سر او کلاه را برمی دارد.

مرد: معذرت می خوام سارا

سارا مکث می کند، سپس با لحنی عصبی همانطور که دستانش را در هوا می چرخاند می گوید: راستی؟

و وارد اتاق می شود و در را به هم می کوبد. مرد در جا خشک می شود، به یک سو می نگرد و می اندیشد که نباید او را به حالِ خود بگذارد. سپس درِ اتاق را باز می کند.

مرد: سارا؟

و مضطرب او را نگاه می کند

سارا وسایلی را به دقت جدا می کند، سپس به کمدی اشاره می کند و می گوید: کتاب ها را نمی برم، اگر لازم شد برایم بفرست، فقط آنهایی را که مال من است

آن وقت بلند می شود و کیف دستی اش را روی زمین می کشد، از اتاق بیرون می رود.

مرد: من ندیدمش، باور کن! فقط شنیدم با یک فرانسوی ازدواج کرده

سارا شانه هایش را بالا می اندازد، زیر لب می گوید: بیچاره ی بدبخت (مرد نمی شنود)

و می رود

مرد عصبانی می شود، فریاد می زند: سارا؟

سارا می ایستد، مرد صدایش را کمی پایین می آورد

 مرد: باور کن هر چی بین من و اون بوده تموم شده، من هنوز با تو آشنا نشده بودم که تموم شد.

سارا حالتی بی تفاوت دارد

مرد: گوش کن سارا، بعضی چیزها برگشت ناپذیرند، یعنی من نمی تونم برگردم به گذشته و اون رو اونطور که دلم می خواد تغییر بدم، ولی می تونم فراموشش کنم

سارا وانمود می کند که حرفهایش را نمی شنود، می گوید: کلاهم کو؟

می داند کجاست، آنوقت کلاه را از دست مرد می گیرد و سرش می گذارد، سپس کیفش را دوباره روی زمین می کشد و از در بیرون می رود

مرد می ترسد، به سمت او هجوم می برد و بازوهای او را می گیرد و او را به داخل می کشد، سارا دردش می آید چهره اش در هم می رود و می گوید: آی دستم …

و اخم می کند، مرد در را برای اطمینان قفل می کند

مرد: می خوای بری؟ از من سیر شدی ؟

 سارا کیف را محکم به زمین می اندازد، عصبانی شده است

سارا: دست از سرم بردار، من نمی خوام که به حرف هات گوش کنم، من کارهای مهم تر دارم، باید به چیزهای مهمتری فکر کنم، مثلا به جَوونیم، به جَوونیِ از دست رفتم… !

و به دیوار تکیه می دهد و خود را سُر می دهد پایین، روی زمین می نشیند، گریه می کند

مرد احساس خستگی می کند، خود را روی مبل می اندازد، سرش را با دو دست می گیرد، ناراحت است.

سارا: این تمام چیزی بود که می خواستم، با تو، تو پاریس، تمام رویاهام به حقیقت پیوست. اما تو این رویا رو یک بار همین جا با اون تجربه کرده بودی، چقدر تلخ…  فکر می کردم پاریس مال ماست، تو هم اینطور وانمود کردی، اما برات تکراری بود. آره، همون وقت که من داشتم از پاریس می نوشتم و رویای اون رو تو سر داشتم تو داشتی با اون تو یکی از همین خیابون ها قدم می زدی. چقدر ناراحتم، ولی باید انتخاب کنم، یا تو یا پاریس

و از جا بلند می شود

نگاهی دیگر به سالن می اندازد، نگاهش به این سو و آن سو در حرکت است. اول گلدان ها را می بیند چون دلش برای آنها بیشتر از هرچیز تنگ می شود، سپس عکس هایشان را و در آخر مرد را می بیند، او از جا بلند شده و لیوان ویسکی اش را پر می کند، و در حالی که سارا را تماشا می کند آن را می نوشد. سارا قفل در را باز می کند، می خواهد برود، این زندگی برای اون دیگر تمام شده.

از در بیرون می رود و سوار آسانسور می شود، مرد صدای او را می شنود که فریاد می زند:

اَه اَه

مرد ویسکی می نوشد.

Posted in Uncategorized | 5 Comments

اتاق من دارد خفه می شود

اتاق من

پر شده از من

چرک شده است

من

 هر روز

حرف ها و آرزوهایم را در همین اتاق دود می کنم

همه حرف ها می چسبند به دیوار، پر می شوند از آه و آرزو، بو می دهند جرم می گیرند

و من چه کار می توانم بکنم؟

جز اینکه پنجره اتاق را باز بگذارم تا هوا عوض بشود

هوا که بوی آرزو بدهد آدم را خفه می کند

Posted in Uncategorized | 4 Comments

 

دیشب تو را به گونه ای دوست داشتم که تو در من نمی شناسی

Posted in Uncategorized | 5 Comments

انسان چه راحت عاشق می شود بی آنکه مطمئن باشد عشق را تجربه کرده است

انسان کسی را دوست می دارد و بعد به هر دلیلی مجبور به جدایی می شود. سپس با فرد دیگری آشنا می شود و خود را قانع می کند که عشق واقعی این است و رابطه با نفر قبل فقط اشتباه بوده است و این سلسله همینطور ادامه پیدا می کند

و

انسان به عشق واقعی نمی رسد

Posted in Uncategorized | 7 Comments

حالا که کسی نمی داند،بشو

تا الان که صدایم در نیامده

یعنی

کسی نمی داند که قرار است تو

 اگر بنویسمش که همه می دانند

آن وقت

مثل آن وقت می شود که قرار بود من هم

اما

نشد

یادت هست؟

چون همه می دانستند نشد

حالا نمی گویم تا بشود

بشو

Posted in Uncategorized | 7 Comments

روز، بد رنگ است

 

از من انتظار نداشته باش که روزها بیرون بیایم

چون

روز زشت است

آدم را زشت می کند

زوم می کند روی آدم نمی دانم چرا؟

آدم باد می کند

اما شب

شب خوشگل است

آدم را خوشگل می کند

مخصوصا روی بام، زیر آن چراغِ بلندِ زرد

اگر شب آنجا باشم

خوش رنگ ترم

خوشگل ترم

Posted in Uncategorized | 12 Comments

آدم ها هزار دسته اند

اگر به من باشد می گویم آدم ها هزار دسته اند

ولی اگر به تو باشد می گویی آدم ها دو دسته اند

می گویی یا روشن فکرند یا نیستند

نیستند هم که هزار معنی می دهد

حالا تو خودت روشنفکری

اما من

نه روشن فکرم، نه نیستم

یعنی هم می نویسم، هم نمی نویسم

هم شجریان گوش می دهم، هم نمی دهم

هم از سیاست سر در می آورم، هم نمی آورم

راحت تر بگویم

من خودمم

تو هم خودتی

Posted in Uncategorized | 10 Comments