
آن دو وارد سالن می شوند، زن کلاهش را از سر برمی دارد و با عجله در طول راهرو به راه می افتد. کلاه از دستش به گوشه ای می افتد. مرد دنبال او می رود و پشت سر او کلاه را برمی دارد.
مرد: معذرت می خوام سارا
سارا مکث می کند، سپس با لحنی عصبی همانطور که دستانش را در هوا می چرخاند می گوید: راستی؟
و وارد اتاق می شود و در را به هم می کوبد. مرد در جا خشک می شود، به یک سو می نگرد و می اندیشد که نباید او را به حالِ خود بگذارد. سپس درِ اتاق را باز می کند.
مرد: سارا؟
و مضطرب او را نگاه می کند
سارا وسایلی را به دقت جدا می کند، سپس به کمدی اشاره می کند و می گوید: کتاب ها را نمی برم، اگر لازم شد برایم بفرست، فقط آنهایی را که مال من است
آن وقت بلند می شود و کیف دستی اش را روی زمین می کشد، از اتاق بیرون می رود.
مرد: من ندیدمش، باور کن! فقط شنیدم با یک فرانسوی ازدواج کرده
سارا شانه هایش را بالا می اندازد، زیر لب می گوید: بیچاره ی بدبخت (مرد نمی شنود)
و می رود
مرد عصبانی می شود، فریاد می زند: سارا؟
سارا می ایستد، مرد صدایش را کمی پایین می آورد
مرد: باور کن هر چی بین من و اون بوده تموم شده، من هنوز با تو آشنا نشده بودم که تموم شد.
سارا حالتی بی تفاوت دارد
مرد: گوش کن سارا، بعضی چیزها برگشت ناپذیرند، یعنی من نمی تونم برگردم به گذشته و اون رو اونطور که دلم می خواد تغییر بدم، ولی می تونم فراموشش کنم
سارا وانمود می کند که حرفهایش را نمی شنود، می گوید: کلاهم کو؟
می داند کجاست، آنوقت کلاه را از دست مرد می گیرد و سرش می گذارد، سپس کیفش را دوباره روی زمین می کشد و از در بیرون می رود
مرد می ترسد، به سمت او هجوم می برد و بازوهای او را می گیرد و او را به داخل می کشد، سارا دردش می آید چهره اش در هم می رود و می گوید: آی دستم …
و اخم می کند، مرد در را برای اطمینان قفل می کند
مرد: می خوای بری؟ از من سیر شدی ؟
سارا کیف را محکم به زمین می اندازد، عصبانی شده است
سارا: دست از سرم بردار، من نمی خوام که به حرف هات گوش کنم، من کارهای مهم تر دارم، باید به چیزهای مهمتری فکر کنم، مثلا به جَوونیم، به جَوونیِ از دست رفتم… !
و به دیوار تکیه می دهد و خود را سُر می دهد پایین، روی زمین می نشیند، گریه می کند
مرد احساس خستگی می کند، خود را روی مبل می اندازد، سرش را با دو دست می گیرد، ناراحت است.
سارا: این تمام چیزی بود که می خواستم، با تو، تو پاریس، تمام رویاهام به حقیقت پیوست. اما تو این رویا رو یک بار همین جا با اون تجربه کرده بودی، چقدر تلخ… فکر می کردم پاریس مال ماست، تو هم اینطور وانمود کردی، اما برات تکراری بود. آره، همون وقت که من داشتم از پاریس می نوشتم و رویای اون رو تو سر داشتم تو داشتی با اون تو یکی از همین خیابون ها قدم می زدی. چقدر ناراحتم، ولی باید انتخاب کنم، یا تو یا پاریس
و از جا بلند می شود
نگاهی دیگر به سالن می اندازد، نگاهش به این سو و آن سو در حرکت است. اول گلدان ها را می بیند چون دلش برای آنها بیشتر از هرچیز تنگ می شود، سپس عکس هایشان را و در آخر مرد را می بیند، او از جا بلند شده و لیوان ویسکی اش را پر می کند، و در حالی که سارا را تماشا می کند آن را می نوشد. سارا قفل در را باز می کند، می خواهد برود، این زندگی برای اون دیگر تمام شده.
از در بیرون می رود و سوار آسانسور می شود، مرد صدای او را می شنود که فریاد می زند:
اَه اَه
مرد ویسکی می نوشد.